بس که این چندماهه باطیف مختلفی از افراد جامعه(کارمند صادق وساعی گرفته تا رئیس و مهندس قلابی بوقلمون صفت و............)درتعامل بودم وتاثیر پست و نفوذ مقامهای کاذبشان را بر بقیه حس کردم به یقین رسیدم که شاکله ی جامعه ی ما بیمار است.به همین دلیل یاد ضرب المثل معروفی افتادم که عزیز بزرگواری همیشه آنرا زمزمه کرده و میگفت:خدایا دولت به خران دادی ، عزت به سگان دادی ، ما بهر تماشا به جهان آمده ایم؟؟؟!!! الان که به حرفهای آن خدابیامرز می اندیشم میبینم که چه مختصر وزیبا شرح حال کنونی جامعه را وصف مینمود.دولت(ثروت)از آن کسانی است که برایشان فرقی ندارد سر در آخور و آغل چه کسی دارند،فقط هدفشان خوردن و اندوختن بیشتر است.وعزت هم از آن کسانی شده که همچون سگ بر در سرای ثروتمندان برای لقمه ای بیشتر دم می جنبانند و پا روی حق میگذارند.در این میان فقط کسانی که جویا و گویای حقیقتندصدایشان به هیچ گوشی نمیرسد و ره به جایی نمیبرند.پس باید بنشینندو خوردن و دم جنباندن دیگران را نظاره کرده و دعا کنند تا شاید فرجی حاصل شود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 3:20  توسط منیر
|
مگرنه این است که هرکس بادرنظرگرفتن محیط کار و شرایط کاری اش،پذیرفته است در قبال کاری که انجام میدهدحقوقی دریافت کند؟پس این چه فرهنگ زشت وغلطی است که دراکثرمشاغل مخصوصا(بنگاههای املاک ودفاتراسنادرسمی)جاافتاده که میگویند:پول چایی یاشیرینی کارکنان فراموش نشود.آنان بارودربایستی قرار دادن مشتریان مبلغی را دریافت میکنندکه اولا طرف بالاجبارو بدون رضایت قلبی پرداخت کرده وثانیا در این بین عزت نفس خود را پایین می آورند.قطعا میدانید لقمه هایی که اینچنین بدست می آورندبه مرور زمان آنان را پست فطرت وبی غیرت کرده وچون حلال نیست برایشان هم برکتی نخواهد داشت.چندی پیش دربنگاه املاک پس از انعقاد قولنامه وپرداخت هزینه های مربوطه،به بنده فرمودند:پول چایی آقایxراهم بپردازید.جالب است بدانید وقتی مبلغ 5000 تومان آن هم بالاجبار و خلاف میل باطنی ام پرداخت کردم چنان به پر قبای آقایون بر خورد که نگو و نپرس،چهره در هم کشیده و گفتند:برای انجام مابقی کارها که تشریف آوردید جبران کنید.ویاوقتی برای ثبت سندی در یکی از دفاتر اسناد رسمی حضوریافتم! البته باجعبه ای شیرینی(جهت شیرین کام کردن حاضرین در دفترخانه)پس ازانجام مراحل ثبت و امضاهای گوناگون،هنگامی که کار به اتمام رسید،سردفتر محترم فرمود:شیرینی بچه ها را فراموش نکنید.این کار یعنی چه؟مگر آنان در قبال کارشان حقوق دریافت نمی کنند؟پس طلب کردن شیرینی دیگر چه صیغه ای است؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 21:13  توسط منیر
|
با شروع هفته دفاع مقدس دلم گرفته و بغض گلویم را میفشارد.دلم به حال آنانی میسوزد که به هنگام جنگ از همه چیز و همه کس خود گذشتندتا این کشور و انقلاب را حفظ کنند.کم نبوده و نیستند خانواده هایی که با شهادت عزیزانشان در گرداب فقر و تنگدستی گرفتار شده و دم بر نیاوردند.کم نیستند افرادی که در طی سالهای دفاع مقدس ،در جبهه ها رو در روی دشمن غاصب قرار گرفته و برای دفاع از آب و خاک و ناموس این مرز و بوم عاشقانه و خالصانه جنگیدند و چه زخمها که بر وجودشان نشست و درونشان را خلید،اما حاضر به استفاده از مزایای جانبازی نشدند.آن هم فقط به این باور که:استفاده از این مزایا آنانی را شایسته است که چهار ستون بدنشان(دستها و پاها)آسیب دیده و توان انجام کار ندارند.نه چون مایی که در ظاهرچهار ستون بدنمان سالم است.آنان با مناعت طبع و همت بلندی که دارند به سختی تلاش کرده و چرخ زندگی را میگردانند بدون آنکه دیده شوند و یا خود را قیم مردم و صاحب انقلاب بدانند.اما در مقابل گروهی هم هستند که با وجود استفاده ی حداکثری از مزایای مذکور،باز هم سیری ناپذیرند و در هر زمینه،چه به آنان مربوط باشد و چه نباشد سرک کشیده ،چنگ اندازی کرده و بجای اینکه دستی بر مردم سایه کنند پا بر گلوی آنان می فشارند تا اشتهای سیری ناپذیرشان را سیراب کنند.این گروه از همه چیز و همه کس طلبکارند و تحت هر شرایطی فقط خود را شایسته استفاده از همه امکانات میدانند. چه زود ارزشها در این میان گم شد و معنویات جایش را به مادیات سپرد. چه زود آنهمه اخلاص و اشتیاق به خاطرات پیوست وهمدلی ها و یکرنگی ها به فراموشی سپرده شد. و چه زود دیر شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 16:42  توسط منیر
|
سال گذشته به دلیل نیاز مبرم و به پیشنهاد یک
دوست ، حساب پس اندازی با اندوخته 40000 تومان در بانک رفاه باز کردم و پس از یک
ماه انتظار، مسئولین بانک با دریافت سفته ، فیش و تعهد حقوقی و نیز ضامن معتبر 3
عدد سکه بهار آزادی سال 85 بعنوان وام به بنده عطا نموده و تعهد گرفتند که پس از
یک سال همان سکه ها (سال 85) را به بانک برگردانم و از مبلغ سپرده ام نیز کارمزد ،
بیمه و ... را محاسبه کرده و کسر نمایند. لازم به یادآوری است که پارسال سکه ها را
به قیمت هر عدد 225000 تومان فروخته و به مصرف رساندم . از آنجا که شانس همیشه
همراه من است ، نرخ طلا سیر صعودی در پیش گرفت. تا امسال که زمان عودت سکه ها فرا
رسید. بنا بر تعهدی که داشتم یک روز کامل به همه ی طلا فروشیها سر زدم تا سکه های
سال 85 را تهیه نمایم. بالاخره هر عدد را از یک مغازه وبایک قیمت (با توجه به ثبات
نرخ طلا ، یعنی گرمی 31700 تومان ، در زمان خرید از 313000 تومان تا 315000 تومان
) خریده ، تحویل بانک داده و وام را تسویه نمودم . سوال اینجاست : وقتی وزن ، عیار
و حتی سال ضرب سکه ها یکی بود . اختلاف قیمت چرا ؟ چه کسی باید نظارت داشته باشد ؟
من بابت خرید سکه ها 942000 تومان وبابت کار مزد
و بیمه و ... تمامی مبلغ 40000 تومان موجودی حسابم را به بانک پرداخت کردم که
مجموعا 982000 تومان میشود . حال شما محاسبه نمایید که چند درصد سود از من بیچاره دریافت شده
؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 19:22  توسط منیر
|
سالها قبل که از وام بانکها باعناوین مختلف(جعاله،وام مسکن و ...)وسودهای متفاوت استفاده میکردم،نمیدانستم
که سود و مبلغ هر قسط چگونه محاسبه میشود.تا اینکه بالاخره با کلی تلاش و
راهنمایی چند تن از کارمندان بانک به فرمول محاسبات واقف شده و قبل از
اینکه اقدام به دریافت وام کنم ،ابتدا سود آن را محاسبه کرده و مبلغ اقساط
ماهیانه رابه دست می آوردم و سپس با توجه به وسع مالی خانواده و یک پیش
آگاهی مبادرت به تشکیل پرونده و دریافت وام می نمودم . فرمول مذکور از این
قرار بود :
سود وام = 24 تقسیم بر %سود × (مدت باز پرداخت به ماه + 1 ) × اصل وام
مبلغ هر قسط = (مدت باز پرداخت به ماه ) تقسیم بر اصل وام + سود وام
ماه گذشته با عنایت به همین فرمول جهت جبران کسری پول خرید منزل ، اقدام به خرید اوراق با سود %12 نمودم که با محاسباتم مبلغ اقساط ماهیانه ی (وام 12 میلیون تومانی با سود %12 وبه مدت 12 سال )
144 هزار تومان میشد. اما پس از حضور در بانک مسکن وتشکیل پرونده جهت نقد
کردن اوراق و تقسیط آن ، متوجه شدم مبلغ هر قسط تقریبا 160 هزار تومان
است. وقتی از رئیس شعبه تقاضا کردم چگونگی محاسبات را برایم توضیح دهد ،
گفت :فقط بدانید فرمول قبلی ملغی شده و فرمول جدید هم بقدری پیچیده است که
حتی خود ما نمی توانیم محاسبه کنیم.باید از طریق کامپیوتر آنهم به سختی (
به توان N رسیده و در X ضرب شده و تقسیم بر y شود و ...............................) .
بنظر من شما مسئولین محترم موظفید بطور کامل و صحیح پاسخگوی ارباب رجوع باشید نه آنکه آنان را دست به سر کنید . اگر فهمیدند که کار شما راحتتر و دقیقتر انجام میشود و اگر هم نفهمیدند هیچ حرجی بر شما نخواهد بود . حال از دوستان بزرگوار و مطلعی که این فرمول جدید و نحوه ی محاسبه اش را میدانند خواهشمندم این حقیر را یاری نمایند ، چون دانستن حق من است. میخواهم نحوه ی محاسبات دقیق را بدانم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 15:23  توسط منیر
|
من از دوران دبستان به نوشتن (شعر،خاطره و...)علاقه بسیار داشتم.هروقت ترانه یا تصنیفی میشنیدم که بنظرم جالب بود سعی میکردم آن را حفظ کرده و یواشکی در گوشه ای یادداشت کنم تا سرفرصت مثلا از آن الگو برداشته ،شعری گفته ویا متنی بنویسم که لب مطلبش در چند کلمه مستتر باشد.اما متاسفانه جو حاکم بر جامعه آن زمان که خانه ی ما هم بخش کوچکی از همان جامعه بود این سبک و سیاق را برای دختران نمی پسندید.مخصوصا مادرم بسیار سختگیر بود.(خدایش بیامرزد)
به یاد دارم در مدرسه بعضی از همکلاسیها دفترچه خاطرات داشتندکه از دوستان و آموزگاران دست نوشته هایی به عنوان یادگاری جمع آوری میکردند.من هم خیلی دوست داشتم ولی ...
در یکی از تعطیلات تابستانی که دفاتر نیمه کاره را برای سال بعد زیرورو میکردم ،پنهانی چند برگی را که از دفتر مشق و چرکنویس ریاضی باقی مانده بود با سلیقه تمام به هم دوخته وجلد کردم تا بعنوان دفتر خاطرات استفاده کنم .اما چشمتان روز بد نبیند ،با ثبت اولین کارت پستال و دست نوشته درون آن دفتر چنان بلوایی در خانه ی ما به پا شد که نگو ونپرس!!!!!!!!!!! دفترم پاره پاره شد ، کتک مفصلی خوردم و کلی هم بد و بیراه شنیدم که این پدرسوخته بازیها یعنی چه ؟دختر و این غلطها و ...
خلاصه من که آنروزها در فکر مبارزه و مقابله آنهم با خانواده نبودم تسلیم شرایط شده و به کل این حس و علاقه را سرکوب کردم تا اینکه پس از سالها خودم مادر شدم . دخترم درست در همان سنینی که من تحقیر شده بودم مقابل چشمانم علاقه ی زیادی به روزنامه نگاری از خود نشان میداد. تصمیم گرفتم او را یاری کنم تا حس فرو خورده ام در او متبلور شود.گویی آرزوهایم را چون گردنبندی بر گردن او میدیدم .از قضا تابستان آن سال برای اولین بار بود که کلاس روزنامه نگاری در قزوین آنهم به همت آقای شکیب زاده برگزار میشد . دخترم را ثبت نام کردم و مشوقش نیز بودم . خدا را شکر او هم سالها شاگردی کرد و قلم نافذ و زیبایی دارد .
راستی از ترانه های دهه 50 (قناری و کبوتر بچه و گل یخ ) فرشید و (ماهیگیر و خوش به حالت کبوتر )مازیار را اگر پیدا کردید گوش کرده و برای من هم بفرستید .
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 4:21  توسط منیر
|
ازبزرگترین آرزوهایم داشتن خانه ای مستقل وسرشار از روح زندگی باحیاط وباغچه ای مملو از گل وگیاه بوده وهست.اما پس از سالها تلاش دریافتم در زندگی شهری امروز با این حقوقهای کارمندی و خانه هایی که محدود شده به آپارتمانهای بی روحی چون قوطی کبریت آنهم با وام و بدهی فراوان ،آرزویی محال ودست نیافتنی میباشد.لذا تصمیم گرفتم برای تحقق این آرزوی دیرینه از زندگی در مرکز استان دست کشیده ،آپارتمان کوچکم را بفروشم وبا پولش در یکی از شهرکهای اطراف،خانه ای ویلایی تهیه کنم تا با گشتن در حیاطش و کاشتن گل و سبزی در باغچه ی کوچکش جریان زندگی را به نظاره بنشینم .هر که شنید تبریک سردی نثارم کرده وگفت:بنده خدا الان همه آنانی که در شهرکها خانه دارند می فروشند تا در مرکز استان از امکانات بیشتری بهره مند شوند ،آنوقت تو ... ناگفته نماند که این بزرگواران نیتشان خیر بوده و حرفشان هم این که:شما بازنشسته اید و در خانه تنها واگر اتفاقی برایتان بیفتدو... درست است که بازنشسته ام اما اولا ناتوان واز کار افتاده نیستم ،ثانیا از سلامت کامل جسم و روح وروان برخوردارم واز همه مهمتر اینکه ایمان دارم زندگی از اندیشه و اراده ی ما شکل میگیرد.پس اگر بی هیچ انگیزه و تلاشی بنشسته و به بیماری و مرگ بیندیشم قطعا همان به سراغم خواهد آمد.اما اگر به فکر آموختن و ساختن بوده واز هیچ کوششی فرو گذار نکنم یقینا به نتایج مطلوبی خواهم رسید.چنانچه در طول 6 سال گذشته باآموختن و بکارگیری فنون و هنرهای گوناگون گفته هایم را به اثبات رسانده ام . بازنشستگی پایان زندگی نیست بلکه فرصتی است برای آغازی دوباره .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 12:48  توسط منیر
|
حدود 6 سالی است که در یک مجتمع زندگی میکنم و تا چندی پیش هم اصلا موردی
از ناامنی و سرقت و ... در آن مشاهده نکردم ولی ماه گذشته در کمال ناباوری
متوجه شدم که دزدی نابکار

والبته مطلع از وضع یارانه ها

ازخاموشی
شبانه کوچه ها که چندی است به همت اداره برق و مسئولین ذیربط فراهم آمده ،
استفاده کرده و با تجهیزات تمام (دیلم ، کلید و ... )به انباری ها زده و
بی انصافی هم نکرده ، ارزاق و ابزار خلق اله (کیسه های برنج ، جعبه های
ابزار ، چادرهای مسافرتی و ... ) را به تاراج برده . فردای آنروز وقتی
همسایه ها از وضع پیش آمده آگاه شدیم پلیس را در جریان گذاشتیم . مأمورین
پلیس وقتی در محل حاضر شده و بازدیدنمودند،قاطعانه فرمودند این دزد
انباریها از بچه های هادی آباد است که اولا معتاد بوده ،ثانیا تازه از
زندان آزاد شده و ما هم به دنبال او هستیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عزیزان
زندانهای ما باید به گونه ای باشد که وقتی مجرمی وارد آن شد،پس از طی دوره
محکومیت اصلاح شده به جامعه برگردد .چگونه است او پس از آزادی دوباره و
این بار جسورانه تر به کار خود ادامه داده .!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:57  توسط منیر
|
این مدتی که نمی نوشتم سوژه برای نوشتن کم نداشتم.از دزدی که به خانه ام زد گرفته تا خانه ای که فروختم ،دردسرهایی که برای خرید خانه جدید کشیدم،از بی اعتمادی و حس نا امنی که بین مردم دیدم،خانه هایی که قولنامه کردم وفردای آنروز از طرف فروشنده به دلایلی واهی فسخ شد،از دوندگی به دنبال بسته ی پستی ای که به خاطر مسخره بازی مسئولین بیخرد مدتها سرگردان و گم بود و........................اما واقعیت امر این است که فکر و ذهنم درگیر بیماری بابا بهرام عزیز(پدر دامادم)است.اویی که چون پدر نداشته ام دوستش میدارم.اویی که اراده،پشتکار،همت وسادگی اش را می ستایم.اویی که با صبوری و ایستادگی در برابر بیماری و تسلیم نشدنش مرا به سالها پیش(بیماری مادرم و صبوری اش)برده است.اویی که برایش بسیار دلتنگیم اما به سفارش پزشک معالجش صبوری کرده و به دیدنش نمیرویم تا مبادا با آمد و شد افراد گوناگون به حضورش زمینه تشدید بیماری فراهم شود و فقط گاه گاهی تلفنی صدایش را میشنویم تا آرام بگیریم.اویی که دلی به وسعت دریا و روحی به بلندای آسمان دارد.اویی که خود در اوج بیماری نیازمند توجه بیشتر است اما نگران خانه و کاشانه من نیز میباشد.اویی که..........................................................................
بیایید در این ماه پرخیروبرکت ودر این شبهای عزیز دستهایمان را به سوی آسمان دراز کرده و از ته دل برای او وهمه بیماران آرزوی سلامتی،تندرستی و شفای خیر داشته باشیم.باشد که پروردگار متعال دعاهایمان را به اجابت رسانده و دستهایمان را خالی برنگرداند. آمین یارب العالمین

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 5:57  توسط منیر
|
چندی پیش در یکی از مصاحبه های مطبوعاتی آقای احمدی نژاد ، بخشی از
صحبتهای ایشان راشنیدم که پیرامون کار بانوان شاغل بود.خوب به یاد دارم که محوریت
سخنانشان در خصوص حضور پررنگ و محسوس بانوان شاغل در منزل و تامین آرامش و امنیت
خانواده بود.بدین گونه که فرمودند:آن بخش از کارهایی را که میتوان در منزل انجام
داد و نیازی به حضور فیزیکی در محل کار نیست ، بانوان شاغل میتوانند در منزل انجام
دهندواین زمان نیز جزء ساعت کار ایشان محسوب میشود.(یعنی مقدار کار انجام شده در
منزل از نظر کیفی از ساعت کار کم میشود)
پس چگونه است با ارائه این طرح از طرف رئیس جمهور ،به جای کم شدن ساعت
کار،اضافه تر هم شده.(بدون پرداخت حتی ریالی اضافه کاری)
جدیدا در ادارات تمام کارها از جمله : نامه نگاریها،بایگانی،برنامه ریزی،آماروارقام
و ..... همه و همه کامپیوتری شده و دیگر حتی ظاهرا نامه ای دستی هم رد و بدل
نمیشود.پس این امر میطلبد که ادارات به فراخور حال و کارشان تعدادی کامپیوتر و
نیروی کار وارد با سرعت عمل بالا داشته باشند. بماند که ...
در اداره ای که دو یا سه کامپیوتر بیشتر نیست،اینترنتی که دائما قطع و
یا مشکلدار است ،مسئولینی که با تصمیمات سلیقه ای خود به گونه ای برنامه ریزی کرده
اند که کارهای آن اداره فقط از طریق کامپیوتر و خط اینترنتی همانجاقابلیت انجام
داشته باشدو کارمند بیچاره و فلک زده ای که باید پاسخگوی مسئولین رده بالایش
باشد،چگونه میتوان هم در کنار خانواده بود و هم به ساز ناکوک این برنامه ریزان رقصید.(حال
که کامپیوتر در همه خانه ها هست و میشود کارهای اینچنینی را در منزل انجام داد
،چرا با برنامه ریزیهای غلط موجبات تنش در خانواده ها را فراهم میکنید)
اگرقبلا روزی 8 ساعت کار میکرده ،اینک کار او و زمان حضورش در محل کار
حدودا به 13 الی 14 ساعت رسیده تا برای روز بعدهمه چیز طبق روال پیش برود.
حال بیندیشید چگونه میشود خلاءای را که در زندگی این بندگان خدا ایجاد
شده پرکرد و یا ................. چه کسی پاسخگو خواهد بود.

+ نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 21:8  توسط منیر
|