تبليغاتX
می‌دانستید...؟ - گفتگوی تلفنی با آقای ع. پاشایی

معتقد: سلام آقای پاشایی
پاشایی : سلام آقا.
ــــ معتقد هستم.
ــــ کدوم یکی ؟ اکبری، یا معتقدی یا صمیمی؟ هر سه نفرتان پا تو کفش این بچه کردید؟
ــــ «چالشی ناگزیر» آقای سیروس شاملو را در ۱۹ تیر خوانده اید؟
ـــــ همان اندازه ای را که شما نقل کرده اید.
ــــــ می توانم تکه تکه برای تان بخوانم و نظر بدهید؟
ـــــ پسر مگه بیکاری؟ این ها سال هاست که همین فحش و فضیحت ها را تکرار می کنند. حالا که تو خماری و پیسی هم هستند، دیگه بدتر. اگه یکی دو قسمت کوتا شو بخونی ، به قول شما ، برات «کامنت» میذارم.
ــــ دل مان می خواهد «شرح » همه اش را از شما بشنویم.
ــــ به قول خودت «بعدا میگم».
ـــــ ۱.. آقای سیروس شاملو این طور شروع کرده اند:
« طبق توافقنامه ای عجولانه و از سر عاقبت¬نشناسی که سال 1380 در دفتر وثوق ¬احمدی بين آيدا سرکیسیان ، سيروس شاملو و سياوش شاملو (به وکالت از سوی سامان و ساقی) امضا شد، به توافق رسيدیم آثار و يادگارهای احمد شاملو به عنوان موزه در منزل شاملو قرار گيرد و آیدا سرکیسیان تا زنده است در خانه¬ی صرفا دو میلیارد تومانی ِ شهرک خانه سکونت کند و باقی ورثه همچنان در کاهدانی  تا مقام اجتماعی شاعرملی حفظ شود! »
ـــــ نمی دانم برای پختن آش بالا چه مقدار «مواد» لازم است،  از قبیل شهیدنمایی، دهن کجی و وقاحت، به اضافه «ننه من غریبم» که تو نوشتی، و از آن «مواد» لازم دیگر، هر قدر که در دسترس باشد.
•    اگر کسی این دو «ورثه» ی محترم را نشناسد شاید فکر کند این ها «صغیر»ند و خانه بدوش و منتظرند جل و پلاس خانه ی پدری را بفروشند و خرج شکم گیره شان کنند،  و نامادری هم آن ها را از خانه پدری شان انداخته بیرون و طفلکی ها در «کاهدانی» زندگی می کنند، آن هم  برای حفظ آبروی «شاعر ملی»، که پدرشان بود. (نگفته نماند که کوچک ترین فرزند احمد شاملو (ساقی ) متولد سال ۱۳۳۵ است.) چشم طمع به خانه یی دارند ـــ البته دو تا از چهار تا ورثه ـــ  که آیدا از مال پدری خودش خریده است و حالا هم می خواهد آن را به «خانه موزه ی  بامداد» تبدیل کند. (البته این دو تا خیلی دل شان میخواهد یه جوری این خونه را بالا بکشن. آن «وکالت بلاغزل» هم که تو شهروند گفتند برای همین منظور بود. حالا دستگیرتون شد که این دو پسر ارشد و ثانی که  این جا و آن جا گفتند و نوشتند که می خواهند موزه درست کنند، سر کاری بود؟ )
•    خوب است یکی از این دو پسر ارشد و ثانی ــــ که دومی نزدیک به ۶۰ سال دارد و اولی ۶۱ سال ـــــ بپرسد که شغل شریف شان چیست و چرا هنوز در «کاهداني» ــــ به اقرار خودشان ــــ زندگی می کنند. یا از «مزایده»، که عملا شد سر پل خربگیری، چه قدر گیرشان می آید. یا یکی از این آقایان بپرسد که دریافتی تان از محل چاپ و نشر کتاب های احمد شاملو ، فقط بعد از فوت ایشان، چه قدر بوده است؟  یا چند سال است که  جایزه های دلاری احمد را ــــــ که گذاشته بودند کنار و وصیت کرده بود آن ها را خرج ادامه ی تحقیق در کتاب کوچه کنند،ــــــ گرفته و  از هضم را بع هم گذرانده اید؟ ) رسیدش هم موجود است.
•    آقایان بو شنیده اید ّ اما به جان عزیزتان خر داغ می کنند. آن خانه موزه می شود. داغ دو میلیاردی به دلتان می ماند. لابد این قیمت را روی ملک داداش بزرگه گذاشته که در «معاملات ملکی» کار می کنند. آقایان، سمسارها هم فهمیده اند، «مورد» بو دارد،  اما این دو نابغه هنوز نفهمیده اند، نفهمیده اند  که چیزی از این نمد به آن ها نمی ماسد. (خدا می داند موقع تقسیم فهم این دو نفر کجا بودن.) حالا «شاعر ملی» را به خیال خودتان دست بیاندازید. عجب رویی! هر وقت حرف های این بچه را این جا و اونجا میشنفم یاد این جمله می افتم که «گاو ما شیر نداره، اما ماشاالله به شاشش!»
 بگو، یه قسمت دیگه از «درفشانی» را بیار و مرخصم کن.

۲. « ابراز نگرانی  برای پخش شدن  دیگ و بادیه و همزمان خبر کردن برخی اشخاص برای پخش¬کردن دیگ و بادیه بر اساس امانت¬داری و قابلمه¬ای  که حتما به ناحق  رواست  چون به صاحب حق خطاست!» 

• بفرما آن چه را که دست کم هزاران تن از مردم ما و جهان  «میراث ملی» و ۵۰ سال حافظه ي تاریخی مردم ایران دانسته اند و سخت نگران افتادن آن ها به دست سودپرستان و بر باد رفتن آنها هستند آقا  «دیگ و بادیه» می دانند ، و آن «پتیشن» یا فراخوان را هم  «خبر کردن برخی اشخاص برای پخش¬کردن دیگ و بادیه بر اساس امانت¬داری و قابلمه¬ای  که حتما به ناحق  رواست  چون به صاحب حق خطاست!»
خیلی وقت است که ما می دانیم، شاید شما هم می دانستید، که  از معرفت و بصر که اکتسابی است چیزی به این آقایان نرسیده . گفتم که.
ــــــ آقای پاشایی می توانیم این ها را در وبلاگمان نقل کنیم؟
ــــــ فکر می کنید کسی هست که این ها را ندونه ؟ و این آقایون رو نشناسه؟ ریش و قیچی دست خودتان.
ــــــ متشکریم.
ـــــــ قابلی نداره . 


نوشته شده توسط اکبر معتفد صمیمی در ساعت 16:38 | لینک  |